امید

امروز در خیابان درختان سرسبز ، هوای خوب ، صدای پرندگان و هزار چیز خوب دیگر
برای شادی و شادابی بود برای این احساس کنم دنیا چه زیباست
برای این که باور کنم چقدر خوشبختم
اما
خیالاتم نگذاشت
چرا به زشتی ها فکر کنم وقتی زیبایی های در کنارم هستن.

باران

باران دوباره در کویر دل باریدن گرفت
آیا دوباره چتر بر سر خواهم گرفت ....
یا چترم را برداشته ام
......و باران می آید.

نسیم

مثل خورشید ولی پر نور
مثل ماه ولی زیبا
مثل رود ولی در خروش
مثل آسمان ولی وسیع
مثل درخت ولی سبز
مثل کویر ولی آرام
اما نه تاریک نه زشت نه مانده نه حقیر نه زشت نه .....

خورشید

دیروز شنیدی توی اون رسانه می گفت :

اگر کاری کنی که دوست داره کاری میکنه که دوست داری

اگر کار بکنی که دوست نداره کاری می کنه که دوست نداری

نظر تو چیه یانوس می دونم که تو هم دوست داری بدونی ....

یانوس دیشب مونا اومد این چند وقت اغلب می یاد قبلا گاهی سر میزد

دلم برای خورشید تنگ شده خیلی هر وقت یادش می کنم دلم پر از عشقش می شه

می دونم لیاقت عشق خورشید رو ندارم ولی می خوام اونقدر بهش نزدیک بشم که بسوزم......

برا یانوس

تویی که زیبایی هات آغشته به زشتی است

تویی که شرینی هات هم تلخه

تویی که آرامشت پر از دلهره است

تویی که زندگیت همراه با مرگه

دست از سر من بر دار

من اسیر و دیونه ات نمی شم