تبليغاتX
یانوس


بهترین چیز رسیدن به نگاهی است


که از حادثه ی عشق، تر است...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:51  توسط یوناس | 

اگه از خدا يه چيزي خواستي خدا بهت داد

بدون كه كلي تو رو دوست داره

اگه از خدا يه چيزي خواستي خدا بهت نداد

بدون كه مي خواد يه چيزه بهتر بهت بده

اگه از خدا يه چيزي خواستي خدا بهت گفت صبر كن

بدون كه خدا كلي برات برنامه داره

حالا اگه از خدا يه چيز خواستي خدا

نه بهت داد نه مي خواد يه چيزه بهتر بهت بده

نه بهت گفت صبر كن اونوقت چي؟

فكر كنم ميخواد يه چيزيو بهت بگه... خوب گوش كن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:31  توسط یوناس | 

اگر چه غايبى اما حضور تو پيداست
چه غيبتى است؟ كه عطر عبور تو پيداست
مقام گلشن اشراق، نافه خيز از توست
بلى!شفاعت انسان به رستخيز از توست
تو كيستى كه چو نام تو در كتاب شود
ز شرم فاجعه، شمع عدالت آب شود
تو كيستى كه قيامت، قيامت كبرى ست
تو كيستى كه قيامت ز قامتت پيداست
تو كيستى كه»يداللَّه«؟در تنت جارى است
زبان قاطع شمشير عدل تو كارى است
نگاه منتظرانت هنوز مانده به راه
سپيد شد ز فراق تو سنگ فرش پگاه
خدا به دست تو دادست عدل عالم را
سپرده نيز به دستت حساب آدم را
ز هر چه هست به گيتى، سرآمدت خوانند
تويى كه قائم آل محمدت خوانند
ولادتت نه فقط آبرو به شعبان داد
كه در ضمير تمامّى مردگان جان داد
الا ستاره ى موعودِ گرم و عالمتاب!
به دشت تيره ى هستى چو آفتاب بتاب
بتاب و ظلمت ظلم زمانه را بردار
ز گرده ‏هاى بشر تازيانه را بردار

 

 

 

ز کعبه عزم سفر کـــن به این دیار بیــــا             چـون عطر غنچه نهان تا کی؟ اشکار، بیا

حریک دامن نرجس شد از تو اشک بهار              گــــل شکفتـــــه گلــزار روزگـــــــار بیــــا

***

خسروا سوی گدایان درت کن نظــری               تو کــه از سوختگــان در خود با خبـری

غیبت روی تو برده ز دلم صبر و قـــرار                کی فتد بر گل رخسار تو ما را نظری!؟

 

***

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 10:40  توسط یوناس | 
       آئین تقوا ما نیز دانیم
                                  اما چه حاصل با بخت گمراه ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:27  توسط یوناس | 

در پيچ و تــــــــاب گيسوى دلبر، ترانه است  دل بـــــــــــرده فدايى هر شاخ شانــــــه است 

جان در هــــــــواى ديدن رخسار ماه توست  در مسجد و كنيســــه نشستن بهانــــــه است 

در صيــــــــد عــــــارفان و ز هستى رميدگان  زلفت چـو دام و، خــــال لبت همچو دانــه است 

انـــــدر وصــــــــال روى تو اى شمس تابناك  اشكــــــــم چــــو سيل جــانب دريـــا روانه است 

در كــوى دوست، فصل جوانى به سر رسيد  بايد چــــــه كرد؟ اين همه جــور زمـــانــــه است 

امــــــواج حُسن دوست، چو درياى بى‏كران  اين مستِ تشنه كــــامْ غمش در كــــرانه است 

               ميخـــــــــــانه در هواى وصالش طرب كنان  مطرب به رقص و شـــادى و چنگ و چَغانه است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 9:22  توسط یوناس | 



اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:21  توسط یوناس | 
يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره
روزي كه كسي سراغت نميگيره
يه روز ميدوني من كي و چي بودم
روزي كه از نبودنم غصه ات ميگره
باشه خوبم از كنارت ساده ميرم
با وجود اينكه ميدونم ميميرم
به خدا قدرمو ميدوني يه روزي
روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم

قدرمو ميدوني يه روز
يادم میفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه
مثل يه آه سينه سوز
حسرت يك لحظه نگام
دلتنگ ميشي بدجور برام
اون روزها دور نيست به خدا
حتی به خوابت نميام

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره
اسم من از توي لحظه هات نميميره
ديگه نيستم اون شبهاي پر ستاره
وقتي كه دلت بهونمو ميگيره

اما اون روز خدا كنه نباشه
نشنوم از رفتن من غصه داري
من ميبينم اون شبايي رو كه ديگه
واسه گريه شونهامو كم مياري ی ی

قدرمو ميدوني يه روز
يادم ميوفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه
مثل يه آه سينه سوز

حسرت يك لحظه نگام
دلتنگ ميشي بدجور برام
اون روزها دور نيست به خدا
حتی به خوابت نميام

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:53  توسط یوناس | 
 

گـــــرچه از هر دو جهان هيچ نشد حاصل ما  غــــم نباشد، چـــــــو بـــــود مهر تو اندر دل ما 

حاصل كونْ و مكان، جمله ز عكس رخ توست  پس همين بس كه همه كوْن و مكانْ حاصل ما 

جملـــــــه اسرار نهان است درونِ لب دوست  لب گشا! پـــــــرده بــــــــرانداز ازين مشكل ما 

يـــــــــــا بكش يــا برَهان زين قفس تنگ، مرا  يا بــــــــرون ساز ز دل، ايـــــن هــوس باطل ما 

لايـــــق طوْف حــــــــــريم تو نبـــــــــوديم اگر از چــــــه رو پس ز مــــحبت بسرشتى گِل ما؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:5  توسط یوناس | 


درد من حصار برکه نيست،

درد زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:17  توسط یوناس | 


در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش

                                                 حافظ قرابه کش شد و مفتي پياله نوش




+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:10  توسط یوناس | 
شیشه ی پنجره را باران شست
از دلِ من امّا ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست
چه کسی باور کرد
جنگلِ جانم را
آتش مهرِ توِ خاکستر کرد
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 20:20  توسط یوناس | 

بزرگترین گناه ترس است.
بزرگترین تفریح کار است
بزرگترین بلا نومیدی ست
بزرگترین شجاعت صبر است
بزرگترین استاد تجربه است
بزرگترین اسرار مرگ است
بزرگترین افتخار ایمان است
بزرگترین سود فرزند نیک است
بزرگترین هدیه گذشت است
بزرگرتین سرمایه اعتماد به نفس است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:10  توسط یوناس | 
فصل دهم: تماشاگه راز


راوی

حسین دیگر هیچ نداشت كه فدا كند، جز جان كه میان او و ادای امانت ازلی فاصله بود... و اینجا سدره المنتهی است. نه... كه او سدره المنتهی را آنگاه پشت سرنهاده بود كه از مكه پای در طریق كربلا نهاد... و جبرائیل تنها تا سدره المنتهی همسفر معراج انسان است . او آنگاه كه اراده كرد تا از مكه خارج شود گفته بود: من كان فینا باذلاً مهجته و موطناً علی لقاءالله نفسه فلیرحل معنا، فاننی راحل مصبحا ان شاءالله تعالی. سدره المنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است. عقل بی اختیار. اما قلمرو آل كسا، ساحت امانتداری و اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمی دهند كه هیچ ، بال می سوزانند . آنجا ساحت انی اعلم ما لاتعلمون است ، آنجا ساحت علم لدنی است ، رازداری خزاین غیب آسمان ها و زمین؛ آنجا سبحات فنای فی الله است و بقای بالله ، و مرد این میدان كسی است كه با اختیار ،از اختیار خویش درگذرد و طفل اراده اش را در آستان ارادت قربان كند ... و چون اینچنین كرد، در می یابد كه غیر او را در عالم اختیار و اراده ای نیست و هر چه هست اوست. اما چه دشوار می نماید طی این عرصات! آنان كه به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین «خون» فاصله است ؛ تا سدره المنتهی را با پای عقل آمده ای، اما از این پس جاذبه جنون ، تو را خواهد برد... طیّّّّّّ این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست ؛ بال می خواهد و بال را به عباس می دهند كه دستانش را در راه خدا قربان كرد. این حسین است كه عرصات غایی خلافت تكوینی انسان را تا آنجا پیموده است كه دیگر جز جان میان او و مقصود فاصله نیست. آنان كه با چشم ظاهر می نگرند او را دیده اند كه بر بالین علی اكبر علی الدنیا بعدك العفا گفته است و بر بالین قاسم عزَّ والله علی عمك ان تدعوه فلا یجیبك او یجیبك ثم لا ینفعك و اكنون بر بالین ابی الفضل عباس می گوید: الان انكسر ظهری و قلت حیلتی ،اما حجاب های نور را نمی بینند كه چه سان از هم دریده و رشته های پیوند روح را به ماسوی الله چه سان ازهم گسسته ! نه ماسوی الله ، كه اینجا كلام نیز فرشته سان فرو می ماند.مردانگی و وفای انسان نیز به تمامی ظهور یافت و آن قامت مردانه عباس بن علی با دستان بریده بر شریعه فرات، آیتی است كه روح از این منزلگاه نیز گذشته است و عجیب آن است كه آن باطن چگونه در این ظاهر جلوه می كند. بعدها امّ البنین دررثای عباس سرود:

یامن رای العباس كر علی جماهیر النقد

و وراه من ابناء حیدر كل لیث ذی لبد

انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید

و یلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد

لوكان سیفك فی یدیك لما دنی منك احد

دستان عباس بن علی قطع شده بود كه آن ملعون توانست گرز بر سر او بكوبد. اما تا دستان ظاهر بریده نشود، بال های بهشتی نخواهد رست. اگر آسمان دنیا بهشت است ، آسمان بهشت كجاست كه عباس بن علی پرنده آن آسمان باشد؟ فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده اند و مبهوت از تجلیات علم لدنّی انسان، به سجده در افتاده اند تا آسمان ها و زمین، كران تا كران ، به تسخیر انسان كامل درآید و رشته اختیار دهر به او سپرده شود؛ اما انسان تا كامل نشود، در نخواهد یافت كه دهر، بر همین شیوه كه می چرخد، احسن است. چشم عقل خطابین است كه می پرسد: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفك الدماء... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنكه خطایی باشد و او نبیند... نه ! می بیند كه خطایی نیست و هرچه هست وجهی است كه بی حجاب ، حق را می نماید. هیچ پرسیده ای كه عالم شهادت بر چه شهادت می دهد كه نامی اینچنین بر او نهاده اند؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:46  توسط یوناس | 


فصل نهم: سیاره رنج


راوی

روز بالا آمده بود كه جنگ آغاز شد و ملائك به تماشاگه ساحتِ مردانگی و وفای بنی آدم آمدند. مردانگی و وفا را كجا می توان آزمود، جز در میدان جنگ، آنجا كه راه همچون صراط از بطن هاویه آتش می گذرد؟ ... دیندار آن است كه دركشاكش بلا دیندار بماند، وگر نه، درهنگام راحت و فراغت و صلح و سلم ، چه بسیارند اهل دین، آنجا كه شرط دینداری جز نمازی غراب وار و روزی چند تشنگی و گرسنگی و طوافی چند برگرد خانه ای سنگی نباشد.

رودر رویی ، نخست تن به تن بود و اولین شهیدی كه بر خاك افتاد مسلم بن عوسجه بود، صحابی پیر كوفی. در زیارت الشهدای ناحیه مقدسه خطاب به او آمده است: « تو نخستین شهید از شهیدانی هستی كه جانشان را بر سر ادای پیمان نهادند و به خدای كعبه قسم رستگار شدی . خداوند حق شكر بر استقامت و مواسات تو را در راه امامت ادا كند؛ او كه بر بالین تو آمد آنگاه كه به خاك افتاده بودی و گفت: فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.»

حبیب بن مظاهر كه همراه امام بر بالین مسلم بود گفت :« چه دشوار است بر من به خاك افتادن تو، اگر چه بشارت بهشت آن را سهل می كند. اگر نمی دانستم كه لختی دیگر به تو ملحق خواهم شد، دوست می داشتم كه مرا وصی خود بگیری...» و مسلم جواب گفت : « با این همه ، وصیتی دارم » و با دو دست به حسین (ع) اشاره كرد، و فرشتگان به صبر و وفای او سلام گفتند: سلام علیكم بما صبرتم.

دومین شهیدی كه برخاك افتاد «عبدالله بن عمیر كلبی» بوده است؛ آن جوان بلند بالای گندم گون و فراخ سینه ای كه همراه مادر و همسرش از بئرالجعد همدان خود را به كربلا رسانده بود... همسر او نیز مرد میدان بود و تنها زنی است كه در صحرای كربلا به اصحاب عاشورایی امام عشق الحاق یافته است. «مزاحم بن حریث» در آن بحبوحه با گستاخی سخنی گفت كه نافع به او حمله آورد. مزاحم خواست بگریزد كه نافع بن هلال رسید و او را به هلاكت رساند.« عمروبن حجاج» كه امیر لشكر راست بود عربده كشید: « ای ابلهان آیا هنوز در نیافته اید كه با چه كسانی درجنگ هستید؟ شما اكنون با یكه سواران دلاور كوفه رودر رویید، با شجاعانی كه مرگ را به جان خریده اند و از هیچ چیز باك ندارند. مبادا احدی از شما به جنگ تن به تن با آنها بیرون روید. اما تعدادشان آن همه قلیل است كه اگر با هم شوید و آنان را تنها سنگباران كنید از بین خواهند رفت.»

عمرسعد این اندیشه را پسندید و دیگر اجازه نداد كه كسی به جنگ تن به تن اقدام كند. افراد تحت فرماندهی شمربن ذی الجوشن نافع بن هلال را محاصره كردند و بر سرش ریختند . با این همه، نافع تا هنگامی كه بازوانش نشكسته بود از پای نیفتاد. آنگاه او را به اسارت گرفتند و نزد عمرسعد بردند. عمرسعد و اطرافیانش می انگاشتند كه می توانند او را به ذلت بكشانند و سخنانی در ملامت او گفتند. نافع بن هلال گفت:« والله من جهد خویش را به تمامی كرده ام. جز آنان كه با شمشیر من جراحت برداشته اند، دوازده تن از شما را كشته ام . من خود را ملامت نمی كنم ، كه اگر هنوز دست و بازویی برایم مانده بود نمی توانستید مرا به اسارت بگیرید... » و شمر بن ذی الجوشن او را به شهادت رساند.

آنگاه فرمان حمله عمومی رسید و همه لشكریان عمرسعد با هم به سپاه عشق یورش بردند. شمر بن ذی الجوشن با لشكر چپ ، عمرو بن حجاج با لشكر راست از جانب فرات و «عزره بن قیس» با سواركاران ... و كار جنگ آن همه بالا گرفت كه دیگر در چشم اهل حرم،جز گردبادی كه به هوا برخاسته بود و در میانه اش جنبشی عظیم ، چیزی به چشم نمی آمد.


راوی

چه باید گفت؟ جنگ در كربلا درگیر است و این سوی و آن سوی ، مردمانی هستند در سرزمینهایی دور و دورتر كه هیچ پیوندی آنان را به كربلا و جنگ اتصال نمی دهد. آنجا بر كرانه فرات ، در دهكده عَقر... دورتر در كوفه ، درمكه، مدینه، شام، یمن ... زنگبار، روم، ایران، هندوستان و چین ... طوفان نوح همه زمین را گرفت ،اما این طوفان تنها سفینه نشینان عشق را درخود گرفته است. چه باید گفت با سبكباران ساحل ها كه بی خبر از بیم موج و گردابی اینچنین هایل ، آنجا بر كرانه های راحت و فراغت و صلح و سلم غنوده اند؟ آیا جای ملامتی هست؟

... و از آن فراتر، از فراز بلند آسمان كهكشان بنگر! خورشیدی از میان خورشیدهای بی شمار آسمان لایتناهی ، منظومه ای غریب، و از آن میان سیاره ای غریب تر ، بر پهنه اش جانورانی شگفت هر یك با آسمانی لایتناهی در درون. اما بی خبر ازغیر، سر درمغاره تنهایی درون خویش فروبرده، سرگرم با هیاكل موهوم و انگاره های دروغین... و این هنگامه غریب در دشت كربلا .آیا جای ملامتی هست؟

آری ، انسان امانتدار آفرینش خویش است و عوالم بیرونی اش عكسی است از عالم درون او در لوح آینه سان وجود.طوفان كربلا ، طوفان ابتلایی است كه انسانیت را درخود گرفته و آن كرانه های فراغت، سراب های غفلتی بیش نیست . انسان كشتی شكسته طوفان صدفه نیست، رها شده بر پهنه اقیانوس آسمان؛ انسان قلب عالم هستی و حامل عرش الرحمن است، و این سیاره؛ عرصه تكوین . اینجا پهنه اختیار انسان است و آسمان عرصه جبروت ، و امرتكوین در این میانه تقدیر می شود... آه از بار امانت كه چه سنگین است!

عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف، حسین است . اینجا دركربلا ، در سرچشمه جاذبه ای كه عالم را بر محورعشق نظام داده است، شیطان اكنون در گیرودار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در كربلاست كه شمشیر شیطان از خون شكست می خورد؛ از خون عاشق،خون شهید.

عزره بن قیس كه دید سواران او از هر سوی كه با اصحاب امام حسین رو به رو می شوند شكست می خورند ، چاره ای ندید جز آنكه « عبدالرحمن بن حصین » را نزد عمرسعد روانه كند كه :« مگر نمی بینی سواران من از آغاز روز ، چه می كشند از این عده اندك ؟ ما را با فوج پیادگان كماندار و تیرانداز امداد كن.»... و این گونه شد. عمرسعد «حصین بن تمیم» را با سواركارانش و پانصد تیرانداز به یاری عزره بن قیس فرستاد و ناگاه باران تیر از هر سوی بر اصحاب امام عشق باریدن گرفت و آنان یكایك درخون خویش فرو غلتیدند. دیری نپایید كه اسب ها همه در خون تپیدند و یلان، آنان كه از تیر دشمن رهیده بودند، پیاده به لشكریان شیطان حمله بردند . از «ایوب بن مشرح» نقل كرده اند كه همواره می گفت : «اسب حُر بن یزید ریاحی را من كشتم ؛ تیری به سوی مركبش روانه كردم كه در دل اسب نشست . اسب لرزشی به خود داد و شیهه ای كشید و به رو درافتاد، و لكن خود حُر كنار جست و با شمشیر برهنه در كف ، حمله آورد.» عمرسعد در این اندیشه حیله گرانه بود كه اصحاب امام را در محاصره بگیرد، اما خیمه ها مانع بود. فرمان داد كه خیمه ها را آتش بزنند و اهل حرم آل الله همه در سراپرده امام حسین(ع) جمع بودند . خیمه ها آتش گرفت و شمر و همراهانش به سوی خیمه سرای امام حمله بردند. شمر نهیب زد كه آتش بیاورید تا این خیمه را بر سر خیمه نشینانش بسوزانم. اهل حرم از نهیب شمر هراسان شدند واز خیمه بیرون ریختند . امام فریاد كشید:« ای شمر! این تویی كه آتش می خواهی تا سراپرده مرا با خیمه نشینانش بسوزانی؟ خدایت به آتش بسوزاند!» «حمید بن مسلم » می گوید:« من به شمر گفتم : سبحان الله ! آیا می خواهی خویشتن رابه كارهایی واداری كه جز تو كسی درجهان نكرده باشد؟ سوزاندن به آتشی كه جزآفریدگار كسی را حقی بر آن نیست ودیگر ، كشتن بچه ها و زنان ؟ والله دركشتن این مردان برای تو آن همه حسن خدمت هست كه مایه خرسندی امیرت باشد.» شمر پرسید:« توكیستی ؟» و من او را جواب نگفتم. دراین اثنا شبث بن ربعی سر رسید و به شمر گفت :« من گفتاری بدتر از گفتارتو و عملی زشت تر از عمل تو ندیده ام. مگرتو زنی ترسو شده ای؟» زهیر بن قین با ده نفر از اصحاب خود رسیدند و به شمرو یارانش حمله آوردند و آنان را از اطراف خیمه ها پراكنده ساختند و «ابی عزه ضِبابی» را كشتند. با كشتن او ، یاوران شمر فزونی گرفتند و آخرالامر بجز زهیر همه آن ده تن به شهادت رسیده بودند.


راوی

تن در دنیاست و جان درآخرت ؛ یاران یكایك جان بر سر پیمان ازلی خویش نهاده اند و بال شهادت به حظیره القدس كشیده اند ، اما پیكر خونینشان، اینجا، این سوی و آن سوی، شقایق های داغداری است كه بر دشت رسته است . تن در دنیاست و جان درآخرت ، و در این میانه ، حكم بر حیرت می رود... روز به نیمه رسیده است و دیگر چیزی نمانده كه كار جهان به سرانجام رسد.

امام نگاهی به ظاهر كردو نظری در باطن ، و گفت:« غضب خداوند بر یهود آنگاه شدت گرفت كه عزیر را فرزندخدا گرفتند و غضب خدا بر نصاری آنگاه كه او را یكی از ثلاثه انگاشتند و بر این قوم ، اكنون كه بر قتل فرزند رسول خود اتفاق كرده اند...» و همچنان كه محاسن خویش را در دست داشت گفت:« والله آنان را در آنچه می خواهند اجابت نخواهم كرد تا خداوند را آن سان ملاقات كنم كه با خون خضاب كرده باشم...» و سپس با فریاد بلند فرمود:«آیا فریاد رسی نیست كه به فریاد ما برسد؟ آیا دیگر كسی نیست كه ما را یاری كند؟ كجاست آن كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟»... و صدای گریه از خیمه سرای آل الله برخاست.


راوی

دهر خجل شد و اگر صبر خیمه بر آفاق نزده بود، آسمان انشقاق می یافت و خورشید چهره از شرم می پوشاند و سوز دل زمین، دریاها را می خشكاند و... سال های دریغ فرا می رسید. آن شوربختان خجل شدند، اما آب و خاك و آتش و باد، سخن امام را در لوح محفوظ باطن خویش به امانت گرفتند و از آن پس، هر جا كه آب از چشمی فرو ریخت و خاك سجاده نمازی شد و آتش دلی را سوخت و باد آهی شد و از سینه ای برآمد، این سخن تكرار شد. از خاكی كه طینت تو را با آن آفریده اند باز پرس؛ از آبی كه با آن خاك آمیخته اند،از آتشی كه در آن زده اند و از نفخه روحی كه در آن دمیده اند باز پرس، تا دریابی كه چه امانتداران صادقی هستند . تاریخ امانتدار فریاد«هل من ناصر» حسین است و فطرت گنجینه دار آن ... و ازآن پس ، كدام دلی است كه با یاد او نتپد؟ مردگان را رها كن، سخن از زندگان عشق می گویم. خورشیدبه مركزآسمان رسید و سایه ها به صاحب سایه پیوستند .امید داشتم كه قیامت برپا شود، اما خورشید در قوس نزول افتاد و سِفرِ زوال آغاز شد. «ابوثمامه» در سایه خویش نظر كرد كه جمع آمده بود و نظری نیز در آسمان انداخت و دانست كه وقت فریضه زوال رسیده است ... شاید ترنم ملكوتی اذان مؤذن كربلا، «حجاج بن مسروق» را شنیده بود، از حظیره القدس ، حجاج بن مسروق همه راه را همپای قافله عشق اذان گفته بود، اما اكنون در ملكوت اذن حضور دائم داشت و صوت اذانش جاودانه در روح عالم پیچیده بود... لكن در عالم تن... این پیكر بی سراوست، زیب بیابان طف. اینجا بلال و حجاج وقت نماز اذان می گفتند ، اما آنجا ، تا بلال و حجاج اذان نگویند وقت نماز نمی رسد... تن در دنیاست و جان درآخرت ، و در این میانه ، حكم بر حیرت می رود.

ابو ثمامه صائدی وقت زوال را یادآوری كرد.امام در آسمان تأملی كرد و گفت:« ذكر نماز كردی؛ خداوند تو را از نمازگزاران و ذاكرین قرار دهد. آری ، اول وقت نماز است. بخواهید از این قوم كه دست از ما بدارند تا نماز بگزاریم.» لشكر اعدا آن همه نزديك آمده بودند كه صدای آنان را می شنیدند. حصین بن تمیم عربده كشید:« این نماز مقبول درگاه خدا نیست.» و این گفته بر حبیب بن مظاهر بسیار گران نشست: «نماز از فرزند پیامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟!»


راوی

نماز ، روح معراج نبی اكرم است ،و او بی اهل كسا به معراج نرفت. نماز از او قبول نباشد كه با هر تكبیری حجابی را می درد آن سان كه با تكبیر هفتم دیگر بین او و خالق عالم هیچ نماند و از شما قبول باشد كه نمازتان وارونه نماز است؟ عجبا! حباب را ببین كه چگونه بر اقیانوس فخر مي فروشد!

حصین بن تمیم به حبیب بن مظاهر حمله ور شد و آن صحابی كرامت مند پیر عشق نیز شیر شد و با شمشیر بر او تاخت و ضربه ای زد كه بر صورت اسب او فرود آمد و حصین بن تمیم بر خاك افتاد و یارانش او را از میانه در ربودند. حبیب سخت می جنگید و آنان را به خاك و خون می افكند كه دوره اش كردندو مردی از بنی تمیم ضربه ای با شمشیر بر سر او زد و دیگری نیزه ای كه از كارش انداخت. «بدیل بن صُریم »‌از مركب فرود آمد و سرش را از تن جدا كرد. حُصین بن تمیم او را گفت:« من در قتل او شریكم. سرش را بده تا بر گردن اسب خود بیاویزم و در میان لشكر جولان دهم ، تا بدانند كه من نیز در قتل او شركت كرده ام. اما جایزه عبیدالله بن زیاد از آن تو باشد.» پس سر حبیب را گرفت و بر گردن اسب آویخت و در میان لشكر جولان داد و بازگشت وسر را به بُدیل بن صُریم رد كرد. حُربن یزید ریاحی و زهیر بن قین با پشتیبانی یكدیگر به دریای لشكر عمرسعد زدند تا امام و باقیمانده اصحاب فرصت نماز خواندن بیابند. چون یكی در لجه حرب غوطه ور می شد دیگری می آمد و او را از گیرودار خلاص می كرد، تا آنكه پیادگان دشمن اطراف حُر را گرفتند و « ایوب بن مِشرَح خَیوانی » با مردی دیگر از سواران كوفی در قتل او با یكدیگر شریك شدند و یاران پیكر نیمه جان او را به نزد امام آوردند. امام با دست خویش خاك از سر و روی او می زدود و می فرمود:« تو به راستی حُری ، همان سان كه مادرت برتو نام نهاد؛ به راستی حُری ، چه دردنیا و چه در آخرت.»


راوی

آنگاه اصحاب عاشورایی امام عشق به آخرین نماز خویش ایستادند و سفر معراج پایان گرفت. نخستین نمازی كه آدم ابوالبشر گزارد در وقت زوال بود و آخرین نمازی كه وارث‌ آدم گزارد، نیز... و از آن نماز تا این نماز ، هزارها سال گذشته بود و در این هزارها، چه ها كه بر انسان نرفته بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:40  توسط یوناس | 


فصل هشتم: غربال دهر



گفته اندآنگاه كه حُر بن یزید ریاحی از لشكریان عمرسعد كناره می گرفت تا به سپاه حق الحاق یابد ، « مهاجر بن اوس» به او گفت : « چه می كنی؟ مگر می خواهی حمله كنی ؟ » ... و حُر پاسخی نگفت ، اما لرزشی سخت سراپایش را گرفت. مهاجر حیرت زده پرسید : «والله در هیچ جنگی تو را اینچنین ندیده بودم و اگر از من می پرسیدند كه شجاع ترین اهل كوفه كیست، تو را نام می بردم. اما اكنون این رعشه ای كه در تو می بینم از چیست؟»

راوی

تن چهره ای است كه جان را ظاهرمی كند ، اما میان این ظاهر و آن باطن چه نسبتی است؟ آنان كه روح را مركبی می گیرند در خدمت اهوای تن ، چه می دانند كه چرا اهل باطن از قفس تن می نالند؟ تن چهره جان است، اما از آن اقیانوس بی كرانه نَمی بیش ندارد، و اگر داشت كه آن دلباختگان صنم ظاهر ، حسین را می شناختند.

محتضران را دیده ای كه هنگام مرگ چه رعشه ای بر جانشان می افتد؟ آن جذبه عظیم را كه از درون ذرات تن، جان را به آسمان لایتناهای خلد می كشاند كه نمی توان دید... اما تن را از آن همه ، جز رعشه ای نصیب نیست . این رعشه، رعشه مرگ است ؛ مرگی پیش از آنكه اجل سر رسد و سایه پردهشت بال های ملك الموت بر بستر ذلت حُر بیفتد ... موتوا قبل ان تموتوا. اینجا دیگر این حُر است كه جان خویش را می ستاند، نه ملك الموت. پیش چشم سٌرادقات مصفای عشق است، گسترده به پهنای آسمان ها و زمین، نورٌ علی نور تا غایت الغایات معراج نبی؛ و در قفا ، گور تنگی تنگ تر از پوست تن ، آن سان كه گویی یكایك ذرات تن را در گوری تنگ تر از خود بفشارند.

حُر بن یزید ، لرزان گفت :« والله كه من نفس خویش را درمیان بهشت و دوزخ مخیر می بینم و زنهار اگر دست از بهشت بدارم، هر چند پاره پاره شوم و هر پاره ام را به آتش بسوزانند!» ... و مركب خویش را هِی كرد و به سوی خیمه سرای حسین بن علی بال كشید.

راوی

حُر بن یزید ریاحی تكبیره الاحرام خون بست و آخرین حجاب را نیز درید و آزاد از بندگی غیر، حُرّ وارد نماز عشق شد و این نماز ، دائم است و آن كه درآن وارد شود هرگز از آن فارغ نخواهد شد: الذین هم علی صلاتهم دائمون... و خود جان خویش را گرفت . حُر آن كسی است كه حق اذن جان گرفتن را به خود او می سپارد و این اكرم الموت است : قتل در راه خدا. و مگر آزاده كرامت مند را جز این نیز مرگی سزاوار است؟ احرار از مرگ در بستر به خدا پناه می برند.قدم صدق هرگز بر صراط نمی لرزد؛ حُر صادق بود و از‌ آغاز نیز جز در طریق صدق نرفته بود... احرار را چه بسا كه مكر لیل و نهار به دارالاماره كوفه بكشاند، اما غربال ابتلائات هیچ كس را رها نمی كند و اهل صدق را، طوعاً یا كرهاً ، از اهل كذب تمییز می دهد ... مكاری چون ضحاك بن عبدالله نیز نمی تواند از چشم ابتلای دهر پنهان شود... و فاش باید گفت ، این محضر عظیم حق جایی برای پنهان شدن ندارد.

ضحاك بن عبدالله خود گفته است:« چون دیدم كه اصحاب حسین همه كشته افتاده اند و جز «سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی» و « بشیر بن عمرو حضرمی» دیگر كسی نمانده است، به او گفتم : یا بن رسول الله ، می دانی آن عهدی را كه بین من و توست ، من شرط كرده بودم كه در ركاب تو تا آنگاه بمانم كه جنگجویی با تو هست. اكنون كه دیگر كسی نمانده است ، آیا مرا حلال می داری كه از تو انصراف كنم؟ و حسین اذن داد كه بروم... اسبی را كه از پیش در یكی ازخیمه ها پنهان داشته بودم سوار شدم و به دامنِ دشت كه پر از دشمن بود زدم و گریختم...»

راوی

تن ضحاك بن عبدالله همه عاشورا، ازصبح تا غروب، به همراه اصحاب عاشورایی امام عشق بود، اما جانش ، حتی نفسی به ملكوتی كه آن احرار را بار دادند راه نیافت ، چرا كه بین خود و حسین شرطی نهاده بود. « عبادت مشروط » كرم ابریشمی است كه در پیله خفه می شود و بال های رستاخیزی اش هرگز نخواهد رست. این شرطی بود بین او و حسین ... و اگرچه دیگری را جز خدای از آن آگاهی نبود، اما زنهار كه لوح تقدیر ما بر قلم اختیار می رود!

توبندگی چو گدایان به شرط مزد مكن

كه خواجه خود روش بنده پروری داند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:38  توسط یوناس |